سلام
این هفته بابا مهدی و دوستای دبیرستانیش یه مهمونی بزرگ داشتن که من توش کلی دوست جدید پیدا کردم. فاطمه هم – که از قبل میشناختمش و یه شب هم افطار رفته بودیم خونه شون – رو اونجا دوباره دیدم.
سنا (ثنا)، کوثر، فاطمه، و من
فاطمه، سنا (ثنا)، کوثر، من، و طه یکی دیگه از دوستای جدیدم
این هم «سارا» خانم؛ که تو عکس دسته جمعی ما «افتخار» ندادن!
عکس دسته جمعی مامانای دوستام؛ با دوستاشون!

عکس دسته جمعی باباهای دوستام؛ با دوستاشون!
راستی علی و محمدحسین شب مهمونی دوستای بابا مهدی با مامان باباشون نیومدن؛ ولی هفته پیش یه کم با علی بازی کردم؛ اینم مدرکش (!):
من و علی مرتضوی
راستی این هفته محمدجواد رو هم تو یه مهمونی دیدم؛ اون هم بهم نمکدون بازی یاد داد:
تازه، مامان محیا هم آزاد شد و رفتیم دیدنشون واسه تبریک:
و اونجا با یه دوست جدید هم آشنا شدم: نیکان کوچولو؛ که باباش الان پیش باباجون محسن منه
اول از همه تا یادم نرفته؛ مامان و بابا پیغام دادن سال نوی مسیحی رو به هر کسی که بهش مربوط میشه تبریک بگم. این دومین تحویل سال مسیحیه که من به عمرم می بینم؛ و دومین تحویل سال مسیحیه که باباجون محسنم پیشم نیست
اینم هدیه من به همه دوستای خوبم:

(10 دی 1389)



